همه شب در اين خيالم كه بخوانمت به نامي
چه خيالي، چه گماني كه تو خود حديث جاني.
به چه حرفي ، به چه گفتي به چه گويمت كه داني
تو عزيزي، تو كريمي ، همه نور ديدگاني.
نفست نفحه صور است و تو آن فرشته خوبي
كه اگر لبي گشايي ، بدهي به مرده جاني.
تو به مكتب محبت ،سخن از صفا بگفتي
تو شكوه لحظه هايم تو همان صفاي جاني.
تو معلم وفايي، تو مدرس صفايي
تو ز ملك كبريايي ، تو زلال آسماني.
ز نوك كلك محبت تو كشيدي الف الفت
تو نويسنده فكرت به جدار لوح جاني.
تو به قلعه وجودم دژ مستحكم عشقي
تو به كاروان عمرم رونق و راحت جاني.
تويي نيلوفرآبي ، برتر از ياس سپيدي
تو چو گلبرگ شقايق ني كه تو بهتر از آني.
تويي سرمشق عطوفت به خط سبز صداقت
تو حديث لطف و خوبي به كتاب آسماني.
به كتاب خاطراتم تويي سر فصل محبت
تو كه انديشه پاكي نروي ز دل زماني.
