تبليغاتX
مشق شب - آشنای دل
تقديم به مولا مهدي


در اين حوالي دوره گردي بي نصيبم
در ازدحام تلخ غربت من غريبم

دار و ندارم يك بغل اندوه و درد است
سرتاسر تقويم عمرم فصل سرد است

هم خسته ام ، هم گيج و هم نالانم از دل
سرگشته ام ، بي طاقتم ، حيرانم از دل

حيرانم از درد و غم و ازدست تقدير
از آنچه حكاكي نموده دست او بر لوح تقدير

آخر خدايا سهم من جزبي كسي چيست؟
غير از غبار غصه و دلواپسي چيست؟

امشب خدايا زخم دل سر باز كرده
صبر و تحمل از برم پرواز كرده

اينجا كسي اندوه من باور ندارد
هيچكس هواي عاشقي در سر ندارد

اينجا هوا تاريك و سرد و بي ستاره است
اينجا عطوفت نيست دلها پاره پاره است

اينجا فراواني تزوير و فريب است
اينجا صداقت با دل مردم غريب است

اينجا همه با چشم و دل بيگانه هستند
از عاشقي بي بهره و از باده مستند

در خانه هاشان آينه معنا ندارد
هرگز كسي از هرزگي پروا ندارد

هركس به تاريكي خود خو كرده اينجا
گويي كه شيطان سحر و جادو كرده اينجا

ترس عظيمي ريشه كرده در وجودم
وحشت نمايان گشته از هر تاروپودم

من مانده ام در وسعت آغشته با غم
تا تو بيايي يك نفس اينجا سراغم

تو آشنايي با همه افسانه ي دل
بايد بتابي نور را در خانه ي دل

من دوره گرد كوچه ي عشق و جنونم
با پاي تاول خورده و با قلب خونم

با دست سردم مانده ام دريوزه ي تو
خواهم بنوشم جرعه اي از كوزه ي تو

تا كي بمانم منتظر تا تو بيايي؟
تا چند بشمارم نفس تا كه درآيي؟

بي تو در اين بيغوله ها تا كي بمانم؟
جانا بيارا زير لب تا كي بخوانم؟

دور از تو تا كي بار غم ماند به دوشم؟
اي من فداي نام تو تا كي بجوشم؟

غير تو هرگز از خدا خواهش نكردم
ديگر بيا اي آشنا دورت بگردم

آخر بيا تا تشنه در دنيا نميرم
تا بار ديگر عشق را از سر بگيرم.
+ نوشته شده توسط سهیلا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:26 |