”شعر در من مي تكاند خويش را”
تا به وجد اندازد اين درويش را
شعر يعني قصه دريا شدن
رو به دريا رفتن و غوغا شدن
شعر يعني پر كشيدن سوي يار
يار يعني عشق پاك روزگار
شعر با من عشقبازي مي كند
ساز دل را تك نوازي مي كند
دل سراي محرم ناگفته هاست
گفته هايم پرتو عشق شماست
عشق در دل شور وغوغا مي كند
شور عشقم شعله برپا ميكند
شعله يعني رفتن ديوانه وار
سركشيدن از دلم تا پيش يار
شعله هرگز دردلم خاموش نيست
بي غم عشقت دلم مدهوش نيست
هوش يعني خالي از مستي و مي
بي خبر ماندن ز سوز ساز ني
ني نواي بي نوايي مي كند
ناله از بي هم نوايي مي كند
هم نوايي همسري با روح توست
تكيه بر بازوي فضل و جود توست
باب فضل است باب عشقت نازنين
باب بگشا اوج احساسم ببين
حس من با حس تو اينك يكي است
قصه هامان غصه هايي ماندني است
غصه هامان قصه ي تنهايي است
قصه ي ديدارمان رويايي است
وقت ديدن ،پركشيدن ديدني است
اشك عاشق، هر زمان نوشيدني است
اشك شوقم ، قصه ي ناگفته هاست
قصه اي از سالهاي غصه هاست
قصه ام را هيچكس نتوان شنيد
چونكه تنها ، چشم تو اشكم بديد
چشم تو همراز چشمان من است
نام تو آواز پنهان من است
فكر تو حس غريب شاعري است
گفتنم يا خفتنم بي تو يكي است
وقت گفتن واژه را گريان كنم
وقت خفتن روح را نالان كنم
روح از من مي گريزد سوي تو
تا بيابد زندگي از بوي تو
بوي تو عطر بهاران ميدهد
برتن خشكيده ام جان ميدهد
جان من با روح تو آميخته
دستها بر گردنت آويخته
سوز خواهشها بلرزاند تنم
ز آنكه عاشق تر ز تو اينك منم
درد مجنون را كنون حس كرده ام
زانكه مجنون مرده و من زنده ام
گر بميرم در غمت ديوانه وار
شعر من تنها بماند يادگار
شعر من شهدي شود در كام تو
جان من گردد فداي نام تو.
تا به وجد اندازد اين درويش را
شعر يعني قصه دريا شدن
رو به دريا رفتن و غوغا شدن
شعر يعني پر كشيدن سوي يار
يار يعني عشق پاك روزگار
شعر با من عشقبازي مي كند
ساز دل را تك نوازي مي كند
دل سراي محرم ناگفته هاست
گفته هايم پرتو عشق شماست
عشق در دل شور وغوغا مي كند
شور عشقم شعله برپا ميكند
شعله يعني رفتن ديوانه وار
سركشيدن از دلم تا پيش يار
شعله هرگز دردلم خاموش نيست
بي غم عشقت دلم مدهوش نيست
هوش يعني خالي از مستي و مي
بي خبر ماندن ز سوز ساز ني
ني نواي بي نوايي مي كند
ناله از بي هم نوايي مي كند
هم نوايي همسري با روح توست
تكيه بر بازوي فضل و جود توست
باب فضل است باب عشقت نازنين
باب بگشا اوج احساسم ببين
حس من با حس تو اينك يكي است
قصه هامان غصه هايي ماندني است
غصه هامان قصه ي تنهايي است
قصه ي ديدارمان رويايي است
وقت ديدن ،پركشيدن ديدني است
اشك عاشق، هر زمان نوشيدني است
اشك شوقم ، قصه ي ناگفته هاست
قصه اي از سالهاي غصه هاست
قصه ام را هيچكس نتوان شنيد
چونكه تنها ، چشم تو اشكم بديد
چشم تو همراز چشمان من است
نام تو آواز پنهان من است
فكر تو حس غريب شاعري است
گفتنم يا خفتنم بي تو يكي است
وقت گفتن واژه را گريان كنم
وقت خفتن روح را نالان كنم
روح از من مي گريزد سوي تو
تا بيابد زندگي از بوي تو
بوي تو عطر بهاران ميدهد
برتن خشكيده ام جان ميدهد
جان من با روح تو آميخته
دستها بر گردنت آويخته
سوز خواهشها بلرزاند تنم
ز آنكه عاشق تر ز تو اينك منم
درد مجنون را كنون حس كرده ام
زانكه مجنون مرده و من زنده ام
گر بميرم در غمت ديوانه وار
شعر من تنها بماند يادگار
شعر من شهدي شود در كام تو
جان من گردد فداي نام تو.
+ نوشته شده توسط سهیلا در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت
5:55 |
