تبليغاتX
مشق شب - روح پنهان من
 

در كوچه باغ خاطره امشب تكاپو مي كنم

با ياد روز عاشقي در دل هياهو مي كنم

 

اينجا كنار پنجره تا دشت رويا رفته ام

شادم كه با روياي تو شب را تماشا رفته ام

 

از پشت بام سينه ام گل بانگ نامت مي رسد

اشك از رخ رنجيده ام پابوس گامت مي رسد

 

با كوله بار انتظار صحرا به صحرا تاختم

در كوچه هاي عاشقي كاخ محبت ساختم

 

جز عشق و احساس و وفا سرمشق افكارم نبود

مشقم خلوص و معرفت ، درسم فقط مهرانه بود

 

آيينه چشمان تو ، بن بست احساسات من

در آيينه ات من نيستم بيچاره من ، بيچاره من

 

آخر كجا بيابم ترا ، در دانه ام آخر كجا

” هر جا به دنبال توام ، اي ناگهان در هر كجا

 

 

از دست عقلم خسته ام، ره بي نشانم مي برد

در وسعت ديوانگي ، بي كاروانم مي برد

 

منزل بسي ناآشنا ، مركب غريب و سركش است

جامانده ام از كاروان با ردپايي دل خوش است

 

اي روح پنهان در تنم، آخر كجا مي راني ام؟

من عابري دردآشنا ، در خلوت ويراني ام

 

چشمم كتاب پرسش بي پاسخ حيراني  است

روحم شرار سركش داغ دل قرباني است

 

با چشم و قلبي بي تپش نبضم كنون بيدار تست

گلهاي زخم سينه ام آذين بر ديوار تست

 

اي آتش سوزان من ، ميناي دل را سوختي

ما را ز خود گم كردي و سرتا ز پا را سوختي

 

اكنون دمي بيدار شو، با ما بيا ، بيمار شو

يك دم بنوش از جام مي هشيار شو هشيار شو.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سهیلا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 10:16 |